سرطان این زن را کشت، اما او زنده شد و با پیامی بینظیر بازگشت
هر روز برای آنیتا یک هدیه است. این درسی بود که به آسانی بهدست نیامد تقریبا ۴ سال بود که سرطان غدد لنفاوی بدن او را از پای درآوردهبود. پیشبینی پزشکان از وضعیت سلامتی آنیتا مورجانی خوب نبود. اندامهای او در حال از کار افتادن بود و پس از اینکه او را به بیمارستان رساندند، پزشکان فکر نمیکردند بیشتر از چند ساعت دوام بیاورد.

صبحگاه ۶ فوریه ۲۰۰۶ اندامهای او از کار افتاد و تجربهی نزدیک به مرگ را حس کرد. او احساس کرد خارج از جسماش است و وارد دنیای دیگر شدهاست. او از درون خود و علت اصلی بیماریاش آگاه شد. بعد از این که به هوش آمد متوجه شد خیلی سریع در حال بهبودی است. در عرض چند هفته از بیمارستان مرخص شد. بدون اینکه نشانی از سرطان در بدناش باشد. داستان بهبود ناگهانی او یکی از شگفتانگیزترین اتفاقاتی است که در تاریخ علم پزشکی ثبت شدهاست. رهایی از ترس، عشق او به همسرش، پیدا کردن هدف جدید و امید، یک موهبت باشکوه همه ی این داستان است. در آن دنیا بود که هدف زندگیاش را در این دنیای خاکی با وضوح کامل دید. او متوجه شد این دنیا پر از چشماندازهای مختلف است، و وقتی در آن دنیا بود، یاد گرفت چگونه سرطان را درمان کند.
این تجربهی نزدیک به مرگ زندگیاش را نجات داد. توصیف او از این تجربه شگفتانگیز است. در ادامه داستان او را از زبان خودش بخوانید.
حالا ۶ سال است که سرطان را شکست دادهام.
واقعا یک سفر بود. به نقطهای رسیدهبودم که دکتر فکر نمیکرد دیگر بتوانم مقاومت کنم. چون اندامهای من از کار افتادهبود. غدهای به اندازهی لیمو در پایین جمجمهام بود. سرطان همهی بدنام را، اطراف گردنام، قفسهی سینه، شکمام را فرا گرفتهبود. غدههای سرطانی تمام دستگاه لنفاویام را گرفتهبود. حدود ۳۸ کیلوگرم وزن کم کردهبودم. شبیه اسکلت شدهبودم. ریههایام آب آوردهبود. با کپسول اکسیژن نفس میکشیدم. بوی مرگ را استشمام میکردم. فکر میکردم دارم قدم به دروازهی مرگ میگذارم. به کما رفتم و دکتر به همسرم گفت ساعتهای آخر است. چون اندامهایام از کار افتادهبود. من کاملا از محیط اطرافام آگاه بودم، حتی بیشتر از آن. میتوانستم هر مکالمهای را بشنوم. نه فقط در اتاق بلکه حتی فراتر از آن. انگار دیگر به بدنام وصل نبودم. ضمیر آگاهام، ذاتام، اسم آن را هر چیزی که دوست دارید بگذارید، من خارج از جسمام بودم. میدانستم بدنام روی تخت بیمارستان است. بدنام خیلی کوچک و ناچیز به نظرم میرسید. من در واقع همه جا بودم. حس میکردم همه جا هستم. به بدنام محدود نبودم. برای همین میتوانستم همه چیز را ببینم و بشنوم، نه فقط در اتاق بیمارستان بلکه حتی بیرون آن و فراتر از آن.
مادر و همسرم را میدیدم که گریه میکنند. همسرم دست من را در دست گرفتهبود. میخواست من برگردم. خطوط روی دستگاه را نگاه میکرد. همهی این صحنهها را خیلی واضح به یاد میآورم. مادرم گریه میکرد. خیلی ناراحت بود. حتی به یاد دارم به دکتر میگفت: چه اتفاقی افتاده! چه اتفاقی افتاده! واقعا ترسیدهبود.
حسی بین مرگ و زندگی بود. نمیدانستم به زندگی برمیگردم یا نه. نمیخواستم دیگر به جسمام برگردم. جسم من خیلی بیمار بود. خیلی رنج میکشیدم. ۴ سال بود که سرطان داشتم. عذاب میکشیدم. روزهای آخر نمیتوانستم نفس بکشم، چون ریههایم آب آورده بود. تمام مدت ماسک اکسیژن داشتم. عضلاتام کاملا از بین رفته بود. هفتهی آخر نمیتوانستم راه بروم یا روی ویلچر بودم یا تمام مدت دراز کشیده بودم. برای همین نمیخواستم به جسمام برگردم. احساسام در آن حالت و در آن دنیا فوقالعاده بود. احساس سبکی و رهایی میکردم. در واقع احساس میکردم به خانه برگشتهام. فکر میکنم بهشت را دیدم. با قطعیت نمیگویم چون انتظار آدمها از بهشت با بهشت واقعی خیلی متفاوت است. گاهی که دربارهی تجربهام از بهشت با آنها صحبت میکنم، میگویند اینکه بهشت نیست. از آنها میپرسم تا حالا بهشت رفتی؟ و میگویند نه! بهشت با تصور آدمها خیلی متفاوت است. توصیف آن خیلی سخت است. چون به یک مکان محدود نیستید که بتوانید بگویید این شکلی است. حالتی است که میتوانید در هر مکان و زمانی باشید. من احساس میکردم دارم در زمانهای گذشته و آینده سفر میکنم. میتوانستم هر جا که میخواهم بروم. هیچ حد و مرزی وجود نداشت. وقتی خارج از جسممان هستیم میتوانیم هر جایی باشیم. من میتوانستم کنار برادرم باشم. من در هنککنگ روی تخت بیمارستان بودم. برادرم در هند بود و داشت سوار هواپیما میشد تا به دیدن من بیاید. میتوانستم او را ببینم و متوجه شدم سعی دارد قبل از مردن من خودش را برساند. میدانستم باید تا زمان رسیدناش زنده بمانم، چون اگر به هنککنگ میرسید و جسم بیجان من را میدید واقعا غمگین میشد. به معنای واقعی کلمه میتوانستم همهجا باشم.
من در آن دنیا خدا را هم دیدم. اما باید بگویم خدا یک وجود فیزیکی نیست. ما خدا را یک وجود فیزیکی تصور میکنیم چون خودمان فیزیکی هستیم. در آن دنیا هیچ چیز فیزیکی وجود ندارد. خدا یعنی عشق مطلق. خدا یک انرژی است، آگاهی جهانی است. در آن دنیا چیزی من را فرا گرفت که شک ندارم خدا بود. ما بینشمان را بر پایهی چیزهایی میسازیم که از زندگی فیزیکی در این دنیا فهمیدهایم. اما وقتی از این دنیا میرویم، همهچیز کاملا متفاوت است. دیگر یک موجود زیستی نیستیم. خدا یک موجود زیستی نیست. خدا اصلا شبیه چیزی که ما تصور میکنیم نیست، حتی خود ما وقتی از این دنیا میرویم انرژی محض هستیم، ذات خالص هستیم. و چیزی که من حس کردم این بود که ذات ما با ذات خدا یکی میشود. آن عشق بدون قید و شرط را حس کردم. این عشق مطلق و بیقید و شرط، این ذات من را در برگرفته بود. تمام وجودم را فراگرفته بود. بهترین توصیفی که میشود از آن کرد عشق الهی است. میگویم عشق بیقید و شرط، چون برای نخستین بار در زندگیام حس کردم لازم نیست برای اثبات خودم کاری بکنم، یا کاری بکنم که دوستم داشتهباشند. بیهیچ قید و شرط عشق الهی را احساس کردم.
من ۳۰ ساعت در کما بودم. ولی به نظرم خیلی طولانیتر بود. انگار خیلی وقت بود که به آنجا رفتهبودم. وقتی برگشتم و متوجه شدم فقط ۳۰ ساعت در کما بوده ام حیرت کردم. وقتی در آن دنیا بودم اتفاقات زیادی افتاده بود.
خیلی از آدمهایی که عزیزانشان در کما هستند از خودشان میپرسند کی باید دستگاهها را قطع کنند. وقتی جسم فقط با کمک دستگاه زنده است، شاید وقت آن باشد دستگاهها را قطع کنند. اما در آن عین حال هیچ اشکالی ندارد سعی کنید جسم را احیا کنید. هرکاری از دستتان برمیآید انجام دهید. اما بعضیها سعی میکنند جسمها را سالها با دستگاه زنده نگه دارند. من معتقد هستم این خیلی ناراحتکننده است. ذات میخواهد برود، اما خانواده اجازه نمیدهد. اما بهترین چیزی که این خانوادهها میتوانند به عزیزانشان در کما بگویند این است: “باشد برو.” دوست دارم به این خانوادهها بگویم آن دنیا زیبا است، هیچ دلیلی برای ترس از مرگ وجود ندارد. حال عزیزتان آنجا خوب است، در آرامش است، شاد است و میخواهد شما هم شاد باشید. بعضی آدمها که عزیزی را از دست میدهند فکر میکنند اگر دوباره شاد باشند مرتکب گناه شدهاند. احساس گناه نکنید. اگر شاد باشید عزیزتان شاد خواهدبود. دوست ندارد شما فقط به خاطر رفتن او زندگیتان را تباه کنید.
من نمیخواستم به این دنیا برگردم. اما چیزی باعث شد برگردم دیدار با پدرم بود. وقتی آنجا بودم با ذات پدرم که ۱۰ سال قبل از این دنیا رفتهبود دیدار کردم. پدرم با من حرف زد، اما ما از طریق لبها و زبان صحبت نکردیم. چیزی مثل تلهپاتی بود. انگار میدانستم چه میخواهد بگوید. و گفت حالا وقتش نیست و من باید برگردم. اما من نمیخواستم برگردم. مقاومت کردم. جسم من در این دنیا بیمار بود. رنج میکشیدم. خانوادهام برای مراقبت از من رنج میکشیدند. اما در یک لحظه به یک اداراک شگفتانگیز رسیدم. فهمیدم علت ابتلای من به سرطان چه بودهاست. فهمیدم خیلی خیلی بزرگتر از جسم فیزیکیام هستم. فهمیدم خیلی بزرگتر از آن هستم که فکر میکردم. و پیبردم همسرم و هدف زندگیام با هم مرتبط هستند. من هنوز هدف زندگیام را به سرانجام نرسانده بودم. هنوز کارهای ناتمام داشتم. حالا که به حقیقت وجودم پیبرده بودم و فهمیدهبودم واقعا کی هستم، و از علت بیماریام آگاه شدهبودم، میدانستم اگر به جسمام برگردم، درمان میشوم. مطمئن بودم. ایمان داشتم، حتی قویتر از ایمان؛ ما به چیزی ایمان میآوریم که خودمان تجربهی دست اولی از آن نداریم. این نوعی ادراک بود. درک کردم که واقعا خوب شدهام و جسمام فقط باید از من تبعیت کند.
به جسمام برگشتم. کمکم به هوش آمدم. از کما خارج شدم. خانوادهام واقعا غافلگیر شدهبودند. وقتی داشتم به هوش میآمدم واقعا مدهوش و متحیر بودم. حتی نمیدانستم دارم به هوش میآیم و دیگر در آن دنیا نیستم. مرز بین این دو دنیا خیلی مبهم بود. چیزی که در آن قلمرو تجربه کردهبودم و این دنیا… با خانوادهام حرف میزدم اما حرفهایام آنها را گیج میکرد. میگفتم بابا را دیدم، او به من گفت خوب میشوم. آنها میگفتند داری چه میگویی! دکتر آمد داخل و گفت اوه بیدار شدی؟ او پزشکی بود که پس از به کما رفتنام من را دیدهبود. او را به اسم صدا کردم و گفتم عصر بخیر دکتر چَن. او واقعا شوکه شدهبود. میگفت تو در کما بودی، چشمهایت بسته بود. و من میگفتم: من؟! در کما بودم؟! واقعا مدهوش بودم. هرچیزی را که به ذهنام میرسید میگفتم. دکتر واقعا گیج شدهبود. وقتی از اتاق بیرون میرفت پرسیدم آیا شما نبودید که آب را از ریهی من خارج کردید؟ اوگفت: تو از کجا میدانی؟ تو تمام مدت در کما بودی! وقتی دکتر از اتاق بیرون رفت، از همسرم پرسیدم این همان دکتری نبود که به تو گفت اندامهای من از کار افتادهاست؟ همسرم جواب داد: این را وقتی گفت که تو در کما بودی! ما حتی در این اتاق صحبت نکردیم، بیرون بودیم! همه واقعا شوکه شدهبودند. بدنام به قدری ضعیف بود که نمیتوانستم به راحتی حرف بزنم. اما بعد از ۴ روز توانستم بنشینم، ماسک اکسیژن را برداشتند، لولهی غذا را برداشتند، نشستم و غذای معمولی خوردم. با اینکه هنوز خیلی ضعیف بودم، نمیتوانستم سرم را نگه دارم، نمیتوانستم راه بروم، اما تومورها در عرض ۴ روز ۷۰ درصد کوچک شدهبودند، انگار مثل یخ آب شدهبودند.
من میخواهم آدمها بدانند که این ممکن است. نترسید. خودتان باشید. دلخوشیهایتان را پیدا کنید. یکی از مشکلات زندگی ما این است که دلخوشیهایمان را از دست میدهیم، فراموش میکنیم کی هستیم. دیگر شوقی به زندگیمان نداریم. میترسیم خودمان را ابراز کنیم. من میخواهم به آدمها بگویم با قلبتان ارتباط برقرار کنید. خودتان را ابراز کنید، با دلخوشی زندگی کنید. ما تمام مدت خبرهای بد و پراسترسی را از رسانهها میشنویم، با ترس زندگی میکنیم. و این چیزی بود که باعث ابتلای من به سرطان شد. هر روز تمام انتخابهای من از سر ترس بود. همهی انتخابهای ما، هر شغلی که میگیریم، هر کاری که میکنیم، برای این است که از عواقب آن میترسیم. اگر غذایی را میخوریم برای این است که از پیامدهای آن میترسیم، برای این نیست که آن را دوست داریم یا برای سلامتیمان ارزش قائل هستیم یا میخواهیم عمری طولانی داشتهباشیم. برای این است که از ابتلا به سرطان میترسیم. یا غذایی را نمیخوریم چون میترسیم سرطان بگیریم. شغلی را قبول میکنیم چون میترسیم جایگاه اجتماعیمان را از دست بدهیم. یا برای آدمها کارهایی را انجام میدهیم چون میخواهیم دوستمان داشتهباشند، نه برای اینکه عاشق آن آدمها هستیم. همهی کارهای ما از نوعی ترس نشأت میگیرد. ما عاشق خودمان نیستیم، به آدمهای دیگر عشق میورزیم اما عاشق خودمان نیستیم. به خودمان احترام نمیگذاریم. با خودمان مثل یک شی بیاهمیت رفتار میکنیم. وقتی توانمان تحلیل میرود، تهی میشویم، سیستم دفاعیمان ضعیف میشود و به بیماریهای مختلف مبتلا میشویم. وقتی یک بیماری در جسممان خود را نشان میدهد، از مدتها قبل در احساساتمان، در انرژیمان وجود داشتهاست. جسم آخرین جایی است که بیماری خود را نشان میهد. ببینید احساساتتان تا چه حد روی زندگیتان تاثیر دارد، عاشق خودتان باشید. خوشیتان را پیدا کنید.
در ادامه میتوانید ویدیوی این مطلب زیبا را ببینید.
ترجمه: تحریریه سایت کسب و کار بازده _ مینا بنادکوکی
منبع: هایرپرسپکتیو





















































