بشر از ابتدا دو راه در پیش رو داشت؟

بخشی از مصاحبه مجله اکونومیست با « ساتوشی کانازاوا» محقق مدرسه مدیریت اقتصاد لندن و عضو افتخاری کالج روانشناسی دانشگاه لندن را با هم مرور می کنیم.
مجله اکونومیست: در طی تحول بشر، آیا با هوش بودن مزایایی داشته است؟
ساتوشی کانازاوا
: واقعیت این است که، مردمی که باهوش نیستند کارشان بهتر پیش می رود. برای اجداد بشر، هوشمندی فقط در موقعیت های خاص، کاربرد موثرتری در حل مشکلات زندگی داشت.
اکونومیست: می خواهی بگویی بشرِ قدیم احتیاجی به هوش و ذکاوت نداشت؟
ساتوشی کانازاوا: بشر نتیجهِ بهترین تکامل طبیعی است و این توانایی ابزار مفیدی را برای انسان تدارک دید که به آنها امکان می داد مجموعه بزرگی از مشکلات زندگی را حل کنند و ادامه بقای شان تضمین شود. بشر اولیه فقط کافی بود که از آن دستاوردهای تکاملی پیروی کند. مثلا غذایی را بخورند که خوشمزه و مقوی باشد. با شریکی وصلت کنند که بیش ترین خصوصیات مربوط به تولید مثل را داشته باشد.
اکونومیست: چرا ما فکر می کنیم که باهوش بودن در دنیای معاصر مهم است؟
ساتوشی کانازاوا: در دوره و زمانه ما، باهوش بودن مهم است چون تعداد مواردی که بشرباید انتخاب و تصمیم هوشمندانه بگیرد بیشتر شده است. موفق بودن در مدرسه، پیدا کردن شغل و یا کسب مهرت های فنی از اتفاقات جدیدی است که نیاز به هوشمندی دارد.
اما همین بخش از بشر که شعور و قدرت تصمیم بیشتری دارد در سامان دادن به نیازهای اولیه و اساسی اش مشکل دارد. با هوش ها در پیدا کردن زوج درمانده تر هستند. در تربیت بچه های شان کارایی کمتری دارند و نمی دانند چگونه دوست پیدا کنند.
اکونومیست: چرا افرادی که چاره ساز و مشکل حل کن هستند در زندگی عادی روزمره توانایی کمتری بروز می دهند؟ ایا هوشمندتر بودن باعث نمی شود که در حل مشکلات عمومی که از قدیم وجود داشته است و برای آن راه حل های ساده فراهم شده است موفق تر باشند؟
ساتوشی کانازاوا: هوش و درک برای این ایجاد شده است که راهگشای مشکلات جدید و خاص باشد. باهوش ترها مزه جدید، رفتار جدید و یا چاره ایی جدید را کشف می کنند که بشر 100 هزار سال پیش نداشته است. بشر اولیه فقط به فکر زندگی خوب برای خودشان و اطرافیان شان بود.
اکونومیست: واقعاً؟
ساتوشی کانازاوا: اجداد باستانی ما، وجودشان طراحی شده بود تا باور داشته باشند که قدرت هایی با نیت هایی خاص، پشت حوادث طبیعی وجود دارند. برای بشر اولیه خطر و نگرانی کمتری وجود داشت وقتی اگر باور داشته باشد پشتِ پرده حوادث ناگوار، مشیت و سرنوشتی نهفته است. به عبارتی ساده، انسانها نمی خواستند و نمی توانستند بپذیرند که مثلا یک نفر قصد کشتن شان را بدون هیچ طراحی از پیش تعیین شده داشته است. نیاز بشر به مذهب هم شاید از همین مسیر تبلور یافته است و اینگونه بود که پناه بردن به ایده آل و آرزو، به انسان فرصت داد تا واقعیتِ دنیای غیر قابل درک را انکار کند.
بشر چاره ایی نداشت جز آنکه، وقتی «من» انسانی اش از سایر حیوانات فاصله گرفت و تشخیص داد که در این طبیعت خشن و بیرحم، دو راه بیشتر ندارد. یا باید از ترس و غم دیوانه می شد یا به تخیلات و ماوراء الطبیعه پناه می برد.
The disadvantage of smarts
http://www.economist.com/blogs/prospero/2012/06/quick-study-satoshi-kanazawa-intelligence
Intelligence Paradox: Why the Intelligent Choice Isn’t Always the Smart One (2012)
Voici mon secret. Il est très simple: on ne voit bien qu’avec le cœur. L’essential est invisible pour les yeux.” “Le Petit Prince” by Antoine de Saint-Exupéry (1943)


















































