از منصور حلاج

 

ماه رمضان بود و منصور حلاج از شهر جذامیان رد میشد.
جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.
حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.
جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند.
حلاج گفت، آنها روزه اند و برخاست.
غروب، هنگام افطار، حلاج گفت:
خدایا روزه مرا قبول بفرما.
شاگردان گفتند: ما دیدیم که تو روزه شکستی.
حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم.
روزه شکستیم، اما دل نشکستیم.

«آن شب که دلی بود، به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله، به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم»

آخرین ویرایش: 1394/07/16
 
 
 
دیدگاه خود را بیان کنید.
 
ADMIN
04:20 - 1395/02/03
0
منبع:

cloob